باز دلتنگم و باز ابری. آرامش پس از طوفانم باز بی آرامش شد. با یک کابوس قدیمی . هیچ چیزی تغییر نکرده و همه چیز سر جای خودش هست. خوابی به جانم ریخت ، خوابی آتشم زد. باز خوابیدم در بهبهه آرامش.
عجب جمله غریبی برای همه است. آرامش
من شدیدا آرومم توام با سپاسگزاری از لحظه ها. گردبادهای زیادی رو از سر گذروندم و موج های زیادی قایقم رو به سخره ها کوبوند. حالا آروم توی جزیره ای هستم که آسمونش آبیه و میوه های خوبی داره و هر چیزی سر جاش هست.
ضمن اینکه چیزی برای از دست دادن ندارم. فقط تلاش و حرص برای بهدست آوردن هست.
باید به دست بیارم قایقی رو که بتونم از این جزیره به شهر برسم. و لباسهای سیاهم رو به تن کنم.
این لباسهای برگ برگی و رنگ رنگی دل تنمو زده. من شرایطی رو دارم که همه بهش حسرت می خورن. آزاد و ره
برچسب:
نویسنده: نگین یزدانی
تاريخ: سه
شنبه
14 آذر
1396 ساعت: 8:39